کانون بسیج فرهنگیان شهید آنجفی سازمان آموزش و پرورش استان مرکزی به شما بازدید کننده محترم خیر مقدم میگوید. بسيج اداري عبارت است از نهادي مردمي، متشكل از كاركنان دولت به عنوان بخشي از ساختار كلان نيروي مقاومت بسيج كه به منظور حراست و حمايت از ارزشهاي اسلام و انقلاب اسلامي و كيان جمهوري اسلامي ايران و تحقق اهداف ارتش بيست ميليوني در محدوده دستگاههاي دولتي به امر جذب، آموزش و سازماندهي نيروهاي داوطلب و توسعه و ترويج فرهنگ بسيجي اقدام مينمايد.
درباره سردار شهید رحیم آنجفی
در دوم ارديبهشتماه 1332 در روستاي مرزيجران از توابع شهر اراك به دنيا آمد و مثل تمام بچههاي ديگر در كوچه پس كوچههاي كاه گلي روستاي مرزيجران زير درختان سبز و آبهاي روان و در خانواده متدينش فصل رويش را پشت سر گذاشت.
6ساله بود كه حسين آقا او را به تنها مدرسه روستا برد و براي شروع يك زندگي جديد نام نويسي كرد. گامهاي استوار و آرام حسين آقا و دويدن رحيم همراه بابا با او چشمهاي اميدوار خانواده تابلوي زيبايي بود كه هنوز بخشي از خاطرات آن منطقه است. وجود يك خانواده مذهبي و متعهد و همت و پشتكار دو بالي بودند كه او را در تمام دوران مدرسه ياري ميكردند.
بدينسان رحيم دوران تحصيل در مقطع دبستان را با خاطرات شيرين كودكانه به اتمام رساند. زنندگي و تحصيل توام با كار به خصوص كار كشاورزي سرنوشت كساني بود كه رنج و درد را با تمام وجود احساس ميكردند. لزوم تحصيل و نشستن در كلاس درس و درك حلاوت و شيريني اين معنا انگيزهاي بود كه رحيم قصه ما را چندين كيلومتر به طي مسير براي رسيدن به دبيرستان وا ميداشت و فاصله روستا تا شهر هر چه كه بود براي ادامه تحصيل آن را طي ميكرد و پياده يا سواره برايش فرقي نميكرد.
درس خواندن براي او عبادت و كمك كردن به پدر و مادر در مزرعه برايش سعادت بود. البته او در اين ماجرا تنها نبود، همه جوانان و نوجوانان روستا اوقاتي كه سر كلاس نبودند به اين فرضيه پايبند بودند.
مشكلات مادي و معيشتي اگر چه رحيم قصه ما را محدود و گاهي با سختي مواجه ميكرد ولي با خلق خوش و آرامش و تواضعي كه داشت هر كه او را ميديد چنان احساس ميكرد كه هيچ مشكلي نيست و تمام دنيا از آن اوست! «اصولا برخي چنان بلند نظرند كه آنها را با عيار زخارف دنيا نميتوان محك زد»
طبق قانون كشور در سال 1350 سلاحي را كه همان قلمش بود، روي دوش ميگذارد و ميرود تا دوران خدمت را بگذارند. هم او كه تا ديروزپشت نيمكتهاي كلاس مينشست و ميگفت آقا ما حاضريم و بعد چشمهايش را در سياهي تخته پايين كلاس رها ميكرد تا دنبال دست معلم را بگيرد حالا بايد در لباس سپاهي دانش روبروي نيمكت دانشآموزان روستاهاي آذربايجان ميايستاد و سفيدي قلبش را روي سياهي تخته جاري ميكرد و حالا اين رحيم بود كه ميگفت كي حاضر است و كي غايب؟
به دنبال عشق و علاقهاي كه در دوران سپاهي دانش بين او و دانشآموزان برقرار شده بود در تاريخ 11 آذرماه 1353 به استخدام آموزش و پرورش درآمد. و در دبيرستان ابومسلم خسرو بيگ مشغول به تدريس شد و بعد از آن در سال 1356 به دبستان طرمزد و سپس به دبستان روستاي نظمآباد رفت.
رحيم كه در شناخت فرصتها زبانزد بود در حين تدريس فرصتي پيدا كرد تا دوباره ادامه تحصيل بدهد، علم براي او وسيلهاي در راه خدمت بيشتر به جامعه بود براي همين هم آن را فراموش نميكرد و هم زمان، وارد دانشگاه تهران شده و در رشتهي زبان و ادبيات عرب مشغول به تحصيل ميشود. ورود او به دانشگاه، ورود به دورهاي بود كه كه به قول خودش مسير زندگيش را به كلي عوض كرد.
معلم صبور و دوست داشتني دانشآموزان روستاهاي اراك و آذربايجان شرقي حالا جزء دانشجويان مبارزي شده بود كه فهميده بودند اگر بخواهند سرشان را بلند كنند و با افتخار زندگي كنند دست بچههاي يك كلاس كه نه، بايد دست بچههاي يك كشوررا بگيرند. آن روزها قشنگترين چيزي كه ميشد از لابلاي اسباب واثاثيه و كيف و جزوههاي رحيم پيدا كرد، عكسها و اعلاميهها و نوارهاي امام (ره) و ديگر مبارزان بود.
از نظر رحيم بهترين سوغاتي كه ميشد از تهران براي خانواده وآنهايي كه دوستشان داشت آورد كتابهاي سياسي و مذهبي بود و تقريباً همه به اين نوع سوغات عادت كرده بودند. رحيم شده بود پيامبر كوچك خانواده كه با اقتدا به پيامبر اعظم(ص) آرام آرام روشنگري را از خانواده شروع و به دوستان و آشنايان گسترش داد.
مبارزات ملت انقلابي ايران، روزهاي اوج خود را ميگذزاند. برنامهريزي، مديريت و جسارت رحيم باعث شده بود كه هميشه جزو اولينها باشد چه در سازماندهي نيروهاي انقلابي و تظاهرات مردمي و چه آن روزها كه انقلاب اسلامي ايران به پيروزي رسيده براي تشكيل كميته انقلاب اسلامي در مسجد آقا ضياءالدين اراك و بعد از آن در پيوستن به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي. در اين زمان در اين زمان ضمن ماموريت در سپاه پس از اخذ مدرك ليسانس زبان و ادبيات عرب در دبيرستان شهيد مطهري مشغول به تدريس شد. حالا رحيم جوان روشنفكري است كه بعدهاي كلاس كشورش از ليبرال و ضد انقلاب و تمام آنهايي كه جلوي امثال رحيم سنگ ميانداختند را خوب ميشناسد و با تمام توانش براي پاك كردن آنها تلاش ميكند.
همه دوستان و آشنايان فهميده بودند رحيم مرد عمل است و وقتي پاي خلق الله و خدمت به آنها به وسط آيد ديگر نه آسايش و نه سازش! به خاطر همين هم پيشنهادات زيادي براي قبول مسووليت در ردههاي بالاي سپاه به او ميشد. رحيم ابتدا همه پيشنهادها را رد ميكرد ولي در نهايت به اصرار و پافشاري دوستان، مسووليت واحد عمليات سپاه را در سال 1359 به عهده گرفت و از آنجايي كه رحيم پاسداري معلم بود و به تعليم و تربيت علاقهي زيادي داشت با برگزاري كلاسهاي عقيدتي، سياسي و نظامي تدريس را به داخل سپاه كشاند.
شروع جنگ تحميلي عليه ايران، رحيم و خيليهاي ديگر كه براي تحقق اهداف انقلاب و خون دل خورده بودند را مصممتر از پيش كرد تا هر چه سريعتر به آموزش نيروهاي مردمي در مناطق جنگي بپردازند. بنابراين با جمعي از دوستان عازم كرمانشاه و سپس گيلان غرب شد و بعد از تمام شدن آموزش نيروهاي آن مناطق به اراك برگشت تا نيروهاي اعزامي را ساماندهي كند و براي اولين بار با سمت مسوول گروه به همراه نيروهاي سپاه اراك به جبهه كردستان اعزام شد و پس از مدتي دوباره عازم جبهه شده و اين بار در راس گروهي از نيروهاي سپاه پاسداران راهي سومار و بعد هم جبهههاي جنوب شد.
هيچ كس نميدانست مدتي كه رحيم در جبهههاي مختلف بود چه ديده و چه شنيده بود كه آرام و قرار نداشت و نميتوانست مدت زيادي در شهر بماند. حالا ديگر آقا معلم قصه ما شده بود عمورحيم برو بچههاي جبهه ومايه اميدواري و نشاط آنها، رحيم محبوب بچههاي رزمنده شده بود و همه به او مثل پدر نگاه ميكردند.
او با همه مسووليتها هنوز صداقت آب و لطافت سبزه روستا را با خود داشت به خاطر همين اهالي جبهه ارتباط خوبي با او برقرار كرده بودند و خيلي دوستش داشتند. بچهها همه ديده بودند عمورحيم دلاور با پاي برهنه و سر و صورت آشفته دستهايش را رو به آسمان بلند كرده و ميگويد خدايا خودت اين بچهها را كه سربازان تو هستند ياري كن.
عشق و علاقهي او به رزمندگان اسلام، و وظيفهي دفاعياش اقتضا ميكرد گاهي 9 ماه در جبههها حضور مستمر داشته باشد و يك روز هم عقب نميآمد. در عمليات محرم در تاريخ 11آبانماه1361 زماني كه براي خاموش كردن تير بار دشمن با نارنجك به سنگر نزديك شده بود مورد اصابت تركشهاي دشمن بعثي قرار گرفت و به سختي مجروح شد.
رحيم آنجفي، فرمانده با تجربه گردان علي بن ابيطالب، قبل از اين كه مسووليت تيپ يكم لشكر 17علي بن ابيطالب را به عهده بگيرد در چند روزي كه به مرخصي آمده بود با دل اميدوار مادر و نفس گرم پدر پاي سفره عقد نشسته و نوعي ديگر از صفحهي زندگي را ورق ميزند.
فرمانده تيپ يكم لشكر 17، براي ادامه نبرد عازم منطقه عملياتي والفجر 3 ميشود. رحيم حالا يك فرمانده شجاع و مدبر است كه نيروهاي زيادي را در عملياتهاي طريقالقدس، فتحالمبين، بيتالمقدس، رمضان، محرم، والفجر مقدماتي و والفجر 2 و3 مديريت كرده و هيچ گاه يادش نميرفت يك معلم است و تمام مدت در حال آموزش نيروها بود و شاگردان فراواني را درجبههها آموزش ميداد. آخرين باري كه براي ديدن خانواده به اراك آمد قبل از عمليات والفجر 4 بود و خيلي زود به منطقه برگشت.
سرزمين مهران خوب به ياد دارد، كه عمو رحيم چه زود بازگشت و خود را به منطقه پنجوين رسانيد، گويي كه قول و قرار ميان بود.
توپ بود و تانك، مسلسل و تك تيراندازهاي عراقي و رحيم و خطبه ازلي و خلعتي كه از آسمان برايش آورده بودند.
رحيم هميشه گذشت كرده بود اين بار هم گذشت و عزيزتر از جانش چيزي در خور نگارش نداشت كه تقديم كند. رحيم در بهار آمد و در پاييز به بهار سفر كرد. 5 آبان 1362 تاريخي است كه آخرين برگ زندگي ظاهري عمو رحيم در يكي از عملياتهاي شناسايي منطقه عملياتي والفجر 4 رقم خورد.
الآن آقا معلم قصه ما كه با نام سردار شهيد صدايش ميكنند همسايه خورشيد شده است. در مزار شهدا هنوز مهرباني را از روي قاب عكسش ميتوان تعبير كرد و شاگردان او اكنون درس ايثار و شهادت را در گلزار شهداي اراك از او ميگيرند. صدايش از خطوط وصيتنامهاش موج ميزند: « پدران و مادران، خواهران و برادران از شهيد دادن نهراسيد، از بمباران نهراسيد، از آتش زدنها واهمه نداشته باشيد كه خدا با ماست».
بچههاي گردان علي بن ابيطالب و امام حسن و امام حسين و همه نيروهاي لشگر 17 هرگز فراموش نميكنند حالت آن روز آقا رحيم، آن يار و ياور سردار شهيد مهدي زين الدين در جبهه را كه با پاي برهنه به اميد استجابت دعايش چشمههاي اشك را نثار قدم رزمندگان ميكرد و خوب به خاطر دارند كه او اغلب اوقات اينگونه بود، مايه دلگرمي و تقويت روحيهي ديگر رزمندگان. در هنگامهي سختيها و آرامش بخش تنهاي خسته از تلاش و مجاهدت مرداني كه پا به پاي او تا رسيدن به ساحل نجات قسم ياد كرده بودند، وچه زيبا خاطرهي موساي كليم(ع) را در اذهان جاري ميساخت، كه چون به وادي طور رسيد و نداي آسماني فاخلع نعليك را شنيد به گوش جان لبيك گفت.
يادمان نميرود آنروزهاي خدايي را، در عمليات والفجر مقدماتي، زماني كه رزمندگان اسلام حدود 15 مانع طبيعي و مصنوعي بعثيها، از قبيل كانالها، ميادين مين، تلههاي انفجار، سيم خاردارهاي فراوان، ميلههاي خورشيدي و... را در هم شكسته و به شهر الاماره نزديك شده بودند، به علت عدم الحاق برخي از نيروها و مشكلات تاكتيكي به وجود آمده، مجبور به عقب نشيني شده و خسته و ملول از مجروحيت و شهادت بعضي از دوستان به انرژي اتمي برگشته بودند، با شوخيها و دلگرميهاي تو همه چيز، حتي عدم موفقيت در عمليات را فراموش كرده و به بازسازي نيرو براي عمليات بعدي پرداختند.
اكنون پس از گذشت سالها، آن ها كه تو را ميشناختند كلام آسمانيات و نواي دلنشين دعا كردنت را فراموش نكردهاند، هنوز رد پاهايت روي خاك پاك مهران و منطقهي عملياتي رمضان كه به جاي مانده است نشان از سنگيني قدمهاي مردي است كه مشكلات و ناهمواريها در مقابل اراده او چون خسي در اقيانوس بيكران هستي بود. ياران همراه و شاگردانت كه فرماندهي گردانها و واحدهاي لشگر 17 را عهده دار بودند، به خون عشق غلطيدن و پرواز عاشقانهات به جانب معشوق را همواره در خاطر خويش دارد به يادگار خواهند داشت.