روایت خواندنی یک مادر آمریکایی از باحجاب شدن دخترش

ارمغان اسلام

خیالم از این تصمیم راحت بود و شک نداشتم که دخترم زندگی مرفه آمریکایی من را به فرهنگ اسلامی و لباسهای پوشیده سرزمین پدرش ترجیح خواهد داد. پدر و مادر اسماعیل در خانه سنگی محقری در کوچه ای کثیف و پر پیچ و خم در حومه طرابلس زندگی می کنند. بر دیوارهای این خانه، به جز آیاتی از قرآن که بر روی چوب حک شده، هیچ نقش و نگاری وجود ندارد. فرش اتاقها هم فقط تشکچه هایی است که شبها تایشان می زنند و به عنوان تختخواب استفاده می کنند.

اما پدر و مادر من در خانه ای مجلل در «سانتافه»، مرکز ایالت «نیومکزیکو»، زندگی می کنند که سه پارکینگ، تلویزیونی صفحه تخت با صدها کانال، یخچالی پر از غذاهای سالم و طبیعی و یک کمد پر از اسباب بازی برای نوه ها دارد. تصور می کردم که عالیه هم مثل خودم اهل خرید از فروشگاه های زنجیره ای معروف Whole Foods باشد و از انبوه هدایای زیر درخت کریسمس خوشش بیاید، ولی در عین حال لحن آهنگین زبان عربی، باقلواهای عسلی که اسماعیل با دست خالی درست می کند، و حنابندی پاهای خاله اش را که هنگام سفر به لیبی دیده بودم، تحسین می کردم. هیچ وقت فکر نمی کردم که عالیه فریب حجاب دختران مسلمان را بخورد!

تابستان سال قبل در جشن عید فطر شرکت کردیم که در پارکینگ پشت مسجد نزدیک خانه مان برگزار شده بود. بچه ها روی وسایل بازی جست و خیز می کردند و ما پدر و مادرها هم زیر سایبانی پلاستیکی نشسته بودیم و مگس ها را از روی بشقابهای مرغ سوخاری، برنج و باقلوا می پراندیم.

من و عالیه داشتیم در نمایشگاهی دور می زدیم که به مناسبت عید بر پا شده بود و چیزهایی مثل سجاده، حنا و لباسهای اسلامی عرضه می کرد. به قسمت روسری ها که رسیدیم، عالیه رو به من کرد و با خواهش بسیار گفت: «مامان! یکی برام بخر.»

دخترم شروع کرد به برانداز کردن روسری ها که مرتب روی هم چیده شده بودند و فروشنده که خانمی سیاه پوست و سر تا پا مشکی پوش بود، به عالیه لبخندی زد. مدتی بود که عالیه به دختران مسلمان هم سن و سالش با دیده تحسین و احترام می نگریست. دلم به حالشان می سوخت که حتی در گرم ترین روزهای تابستان دامن های بلند و لباسهای آستین دار می پوشیدند، چون بهترین خاطرات دوران کودکی ام مربوط به زمانی می شد که با پوشیدن لباسهای برهنه، می گذاشتم پوستم آفتاب بخورد… ولی عالیه به حال آن دختران مسلمان غبطه می خورد و از من خواسته بود برایش مثل لباسهای آنها بخرم. حالا دلش روسری هم می خواست!

پیشتر بهانه می آوردم که در بازارچه نزدیک خانه از آن روسری ها گیر نمی آید، ولی حالا روسری ها جلوی چشم عالیه بودند و او می خواست با ۱۰دلار از پول توجیبی خودش روسری سبز سیری را بخرد که محکم در دست گرفته بود. سرم را به علامت مخالفت کامل تکان دادم، ولی ناگهان یاد قراری افتادم که با اسماعیل گذاشته بودیم. بنابراین دندان هایم را از خشم به هم فشردم و روسری را خریدم، به این خیال که عالیه خیلی زود آن را کنار می گذارد.

یک زوج ناهمگون
یک روز بعد از ظهر که برای خرید از خانه بیرون می رفتم، صدای عالیه از اتاقش بلند شد که می خواهد با من بیاید. چند لحظه بعد، سر و کله اش- یا بهتر بگویم، نصف سر و کله اش- بالای پله ها پیدا شد. او از کمر به پایین، دخترم بود؛ با همان کفش های اسپرت، جورابهای رنگ روشن و شلوار جینی که سر زانوهایش کمی نخ نما شده بود. اما از کمر به بالا، دختری غریبه بود. صورت گرد و روشنش که در یک خیمه پارچه ای تیره محصور شده بود، به ماهی در آسمان بی ستاره می مانست. پرسیدم: «با همین سر و وضع می خواهی بیایی؟» با همان لحنی که از چندی پیش با من به کار می برد، آرام جواب داد: «بله.»

در راه مغازه، از آینه ماشین او را دزدکی می پاییدم. ساکت و سرد و بی اعتنا نشسته بود و از پنجره بیرون را تماشا می کرد. انگار یک مقام بلندپایه مسلمان داشت از شهر کوچک ما در جنوب آمریکا دیدن می کرد و من فقط راننده اش بودم. لبم را گزیدم. می خواستم از او بخواهم قبل از پیاده شدن روسری اش را در آورد، ولی نتوانستم حتی یک دلیل منطقی برای این کار پیدا کنم، جز اینکه با دیدن آن صحنه فشار خونم بالا می زد. من همیشه تشویقش کرده بودم که استقلال شخصیتش را ابراز کند و در برابر فشار هم سن و سال هایش بایستد، ولی حالا احساس ترس و نگرانی می کردم، انگار که آن روسری را خودم به سر کرده باشم.

در پارکینگ عمومی Food Lion تمام بدنم غرق در هوای گرم شد و موهای عرق گرفته ام را دم اسبی بستم، ولی انگار هوای گرم اصلاً عالیه را اذیت نمی کرد. لابد مردم ما را مثل یک زوج ناهمگون می دیدند: زنی قد بلند و مو بور با شلوار جین و تاپ تنگ که دست مسلمانی یک متر و بیست سانتی را گرفته است. دخترم را به خودم نزدیکتر کردم و وارد مغازه شدیم.همچنان که در میان قفسه های فروشگاه با چرخ دستی مان جولان می دادیم، مشتری ها چنان خیره خیره نگاهمان می کردند که انگار با معمایی حل نشدنی رو به رو شده اند و وقتی چشممان به چشم هم می افتاد، بی درنگ نگاهشان را پایین می انداختند.

کشف دیگری از آزادی
من در دهه ۷۰ در جنوب کالیفرنیا با این فکر بزرگ شده بودم که آزادی زنان مساوی با برهنگی بیشتر است و زنان می توانند هر کاری را انجام دهند. کشف آزادی جسمی برای من بخش مهمی از روند کشف شخصیتم بوده است، اما این تجربه ارزان به دست نیامده است. ساعتهای متمادی را جلوی آینه، سرگرم تحقیق درباره تصویر خودم بودم: از شکل و قیافه خودم تعریف می کردم؛ گاه از آن بدم می آمد؛ گاه با خودم فکر می کردم دیگران چه نظری درباره قیافه ام دارند. و گاهی فکر می کردم که اگر همین دقت نظر را در زمینه دیگری به کار می بستم، فکرم چقدر باز شده بود، یا می توانستم رمانی بنویسم، یا حداقل سبزی کاری را یاد گرفته بودم!

حالا عالیه در این مرحله از زندگی خود، همه حواسش به دنیای پیرامونش است، نه تصویر خودش در آینه. عالیه کلاس چهارم دبستان است و دختران همکلاسی اش محبوبیت را با طرز لباس پوشیدن مرتبط می دانند. چند هفته پیش عالیه با عصبانیت تعریف می کرد که یکی از همکلاسی هایش همه دختران کلاس را بر اساس شیک پوشی شان درجه بندی کرده است. آنجا بود که فهمیدم با اینکه برهنگی به من در مواردی آزادی می دهد، اما عالیه توانسته است با انتخاب حجاب و پوشیدگی، آزادی دیگری را کشف کند.

نمی دانم علاقه عالیه به پوشش اسلامی تا کی ادامه خواهد یافت. اگر تصمیم بگیرد مسلمان شود، مطمئنم که اسلام برایش مدارا، تواضع و عدالت خواهی را به ارمغان خواهد آورد، چنان که برای پدرش هم به ارمغان آورده است. و چون می خواهم سرسختانه پشتیبان و مراقبش باشم، نگرانم که نکند این انتخاب، زندگی را برایش در کشور خودش سخت کند.

او به تازگی سوره حمد را حفظ کرده است و به اصرار از پدرش می خواهد که به او هم عربی یاد بدهد. عالیه تنها ولی با هدف راه می رود؛ بسیار متفاوت با رفتاری که من در سن و سال او داشتم، و من یک بار دیگر فهمیدم که هنوز چقدر تا شناخت دخترم فاصله دارم. این فاصله نه فقط به خاطر آن روسری، بلکه از آن رو بود که او اصلاً به واکنش دیگران اهمیت نمی دهد؛ ترجیح می دهد به جای شیرجه زدن در دریا، توی کتاب فرو برود و آن قدر غرق مطالعه می شود که صدای من را از اتاق بغلی نمی شنود.
به این فکر می کنم که روسری می تواند با قدرت جادویی خود، تخیل نامحدود، دریافتهای زیرکانه و معصومیت فطری عالیه را حفظ کند.

تصور می کردم که وقتی به اتاق آینه فروشگاه های لباس برود، مثل نوجوانان دیگر، در دام آن زرق و برق نخواهد افتاد و حجاب، او را مانند صدفی در میان خواهد گرفت. فکر می کردم که حجاب، دخترم را از احساس فراگیر نارضایتی در عین ناز و نعمت خلاص خواهد کرد و در پرواز او به سوی آینده ای که برایم کاملاً نامعلوم است، زیر پر و بال خواهد گرفت.

منبع: قدس آنلاین


یه مقدار پول داری به خدا قرض بدی؟!

اگه این سوال رو یکی  از شما بکنه چی جوابشو میدین؟!

 حتما این آیه رو در سوره حدید شنیدید که میگه:

من الذی یقرض الله قرضا حسنا

یعنی کیه که قرض بخدا بده! و اونهم قرض نیکو!

متاسفانه سنت زیبای قرض الحسنه در میان ما بدلایل فردی و اجتماعی کم رنگ شده!

 اولا بعضی از صندوق های قرض الحسنه با ادعاهای وام های آنچنانی؛  و کارهای حساب نشده؛ باعث تباه شدن پول مردم شدن!

 ثانیا بانکها یه تبلیغات وسیعی برای جذب پولها از دست مردم میکنن و کلی جایزه میدن و ظاهرا ادعا دارن که پولی رو هم که دریافت میکنن؛ صرف قرض الحسنه میکنن!

 از طرف دیگه افرادی که مراجعه میکنن تا از اشخاص و نه از موسسات؛ پول قرض کنن یا برای کارهای غیر ضروریه! و یا در پرداختش کوتاهی میکنن وموجب میشن این سنت زیبای الهی وجهی خودش رو از دست بده!

 دوباره به آیه توجه کنیم: چه زیباست!

خدا پول گرفته شده بعنوان قرض الحسنه رو به خودش نسبت میده و میگه کی به خدا قرض میده؟! واقعا قشنگه!

 ** آیا یه روز میشه  پول بخدا قرض بدیم و به بانکها ندیم!!!(نمی خوام بدبین باشم وصادقانه میگم که  دل خوشی  از سیستم بانکی ندارم! اما وقتی خودمون میتونیم یه کار ثواب بکنیم چه لزومی داره بانک واسطه بشه! یعنی جایزه اون از جایزه خدا بیشتره؟!!)

 **آیا یه روز میشه که صندوق های قرض الحسنه رو بصورت خانوادگی یا بین دوستان و همکاران راه بیندازیم و بدون هیچ کارمندی و بدون هیچ تشریفاتی؛ توی فامیل یا توی دوستان و همکاران؛ پول بهم قرض الحسنه بدیم؟!(نمونه های واقعا موفقش را دیدم!)

 **آیا یه روز میشه برای احتیاجات غیر ضروری  صبر کنیم و با پس انداز کردن اونا را بخریم و نه با قرض کردن!( یکی میگفت از من پول قرض خواستن! گفتم برای چی؟! گفت: برای نمای خونه!)

 ** آیا یه روز میشه پولی رو که به تعبیر قرآن کریم خدا واسطه شده و ما قرض گرفتیم؛ هرچه زودتر به صاحبش برگردونیم و خدا رو بعنوان واسطه خیر شاد کنیم!

 یه عادتی من دارم و نمیدونم که خوبه یا بد!

وقتی پول نیاز داشته باشم و بخوام از کسی قرض کنم زیاد رو نمی اندازم و مثل آدمی که پول نیازی نداره  می پرسم: هی رفیق! داری اینقدر قرض بدی؟!

 البته خدا؛ خدائیش رسونده! اما نه از اون بنده خدایی که من فکرش را میکردم! بلکه از اون بنده خدایی که خدا فکرش را کرده بوده!

بصیرت حسینی


ماه محرم تلنگری است برای هر مسلمان تا از خود بپرسد تا کجا پای اسلام و دفاع از آن ایستاده است؟

شاید این روزها آنقدر از مصائب امام حسین در روز عاشورا شنیده باشیم که همه وقایع را از حفظ باشیم ولی تا چه حد توانسته ایم هدف و انگیزه امام حسین از قیام را درک کنیم؟چقدر روحیه حسینی پیدا کرده ایم؟ روحیه حسینی یعنی روحیه ظلم ستیزی، روحیه ایستادگی برای اسلام تا پای جان، روحیه امر به معروف و نهی از منکر. یعنی باور اینکه مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است. چقدر این روزها  سعی کرده ایم این ارزشها را در خود زنده کنیم؟

امام حسین (ع) جان خود و خانواده خود را فدا نکرد که هرسال دهه محرم را برای او سیاه پوش شویم و بر سر و سینه بزنیم ولی وقتی اسلام به خطر افتاد یا جایی ظلمی بر مردمی مشاهده کردیم بی تفاوت از کنار آن عبور کنیم. آری حادثه کربلا نشان داد که پاسداری اسلام فقط به حرف نیست ، به جنسیت نیست، به سن و سال هم نیست. یک نفر با شهادت، دیگری با اسارت و دیگری با ماندن و ادامه دادن راه شهیدان می تواند از اسلام دفاع کند.

بله حسین پیرو می خواهد. کسی را می خواهد که سالها پس از واقعه عاشورا با درک صحیح از عاشورا البته با روشی امروزی از اسلام دفاع کند. همانگونه که امام خمینی (ره) با اقتدا به جدش این کار را کرد و نشان داد که عبارت « کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» یک حقیقت همیشه جاوید است. و مردم با لبیک به ندای ایشان نشان دادند که مردم ایران با وجود حکومت پوشالی شاهنشاهی،به غفلت مردم کوفه دچار نشده اند و راه امام حسین را گم نکرده اند. و در سال های جنگ تحمیلی بار دیگر روحیه حسینی خود را به نمایش گذاشتند و سالها جنگیدند تا نگذارند کشور به دست نامسلمانان بیفتد. و اما امروز...

امروز جبهه همان جبهه است ولی میدان جنگ دیگر صحرا کربلا یا خرمشهر نیست.دشمن امروز در مقابل نمی جنگد بلکه با انجام پروژه های اسلام هراسی و به وجود آوردن فرقه های مختلف شیطان پرستی سعی دارد اسلام را در دنیا و بخصوص در ایران از بین بیرد.زیرا می داند تا زمانی که الگوهایی همچون امام حسین (ع) در جامعه ای وجود داشته باشند مردم آن هیچ ظلمی را قبول نمی کنند. و ما وظیفه داریم مراقب باشیم. مراقب همه آنچه که در این سالها به برکت خون شهیدان به دست آورده ایم. نه فقط شهیدان 8 سال دفاع مقدس بلکه همه شهیدان اسلام .همه کسانی که رفتند تا اسلام بماند. وظیفه ماست که امروز با افزایش بصیرت دینی خود جبهه حق و باطل را به درستی تشخیص دهیم و با رسوا کردن دشمنان کاری زینبی کنیم. که اگر این کار را نکنیم به غفلت کوفیان گرفتار می شویم و نتیجه ای جز حسرت برایمان نخواهد داشت.مراقب باشیم عاشورا را گم نکنیم!!!

چرا حر، «حسینی» شد؟!

بعضی سوالات است که جواب آن را همه می دانیم اما غور کردن در جواب و بررسی دقیقتر آن؛ پاسخ را برایمان ملموستر می کند!

http://100salam.blogsky.com/1390/09/12/post-185/

سوال: چرا حر، «حسینی» شد؟!

جواب: چون در مقابل آقا امام حسین علیه السلام «ادب» کرد!

ادب کردن فقط به معنی خوب گفتن و خوب رفتار کردن نیست. ادب به معنی آن است که بدانی مقابل چه کسی حضور داری و این معنی در تمام وجودت رخنه کند و در آن به ظهور  برسد!

--------------------

ارشاد شیخ مفید را باز کردم و سعی کردم نشانه هایی از ادب حر را آنجا پیدا کنم.

** لشکر حر وقتی به کربلا رسید و خسته و تشنه بود؛ امام ایشان را سیراب کردند. وقت نماز شد. امام نماز جماعت برگزار کردند. قبل از نماز امام به حر گفت: تو هم اگر می خواهی با یاران خودت نماز بخوان!

اما حر گفت: خیر بلکه با شما نماز می خوانم و به شما اقتدا می کنم! 

یعنی حر؛ بزرگی کسی را که در مقابلش قرار داشت می فهمید وگرنه آدمی در موقعیت او لزومی نداشت در مقابل امام ادب و تواضع کند!
**عصر که شد امام علیه السلام طبق قولی که کوفیان به او داده بودند عازم حرکت به آنجا شد! اما حر ممانعت کرد و سرسختی در این کار نشان داد!

امام از کار او ناراحت شد و به او گفت: مادرت به عزایت بنشیند چه قصدی داری؟!

حر در پاسخ گفت:

هرگاه کس دیگری این جمله را می گفت متقابلا پاسخ می دادم . لیکن بخدا سوگند من چاره ندارم جز اینکه از مادر تو به نیکی نام برم!

------------------ 

به خاطر دارید یک روز در همین وبلاگ در باره تغییر ناگهانی در آدمها حرف زدم و مثالی که ذکر کردم درباره ساحران دربار فرعون بود  که به یک باره از کفر محض به ایمان محض رسیدند و حتی در مقابل تهدیدات فرعون نیز سر خم نکردند!

یک نفر جایی تحلیل جالبی می کرد! او می گفت دلیلش ادب ساحران بوده است زیرا و قتی با موسی به معرکه آمدند ابتدا ادب کردند و به موسی گفتند اول شما شروع می کنید یا ما شروع کنیم!

قالوا یا موسی اما  ان تلقی و اما ان نکون اول من القی- طه 65

ساحران گفتند: ای موسی تو نخست به کار خواهی پرداخت یا ما اول شروع کنیم!

همین ادبشان باعث رستگاریشان شد!
----------------
یکی از نکاتی که عرفا به آن تاکید می کنند ادب است! یعنی بنده و عبد باید همواره خود را درمحضر پروردگار بداند و ادب حضور داشته باشد و حداقل ادب به معنی اطاعت از اوامر الهی و اجتناب از معصیت است!

----------------------------------

از خدا جوییم توفیق ادب

بی ادب محروم ماند از فیض رب

از ادب بر نور گشتست این فلک

وز ادب معصوم و پاک آمد ملک